تبليغاتX
 چی چست

قانون طلایی

1. فراموش نکن: گاهی اشتباهی جزئی ، رشدی عظیم به همراه دارد!

2. فراموش نکن: انسان تنها موجودی است که قدرت خندیدن به او عطا شده است!

3. فراموش نکن: مردم هر روز خدا را می بینند ،فقط او را تشخیص نمی دهند!

4. فراموش نکن: انسان مانند رودخانه است،هر چه عمیق تر باشد ارام تر است!

5. فراموش نکن: شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است!.


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 9:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بلند ترین موی سر و درد سر های ان ؟؟؟؟!!!!


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در هفتم خرداد 1387 ساعت 8:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اینم.....




 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در هفتم خرداد 1387 ساعت 8:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


    همه ذرات جان پیوسته با دوست 
                                                           همه اندیشه ام اندیشه اوست

           نمی بینم به غیر از دوست اینجا 
                                                          خدایا این منم یا اوست اینجا ؟              

        

 

 


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 6:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

               مرا این گونه باور کن

              کمی تنها  کمی بی کس

              کمی از یادها رفته

             نمیدانم  مرا آیا گناهی هست ؟!

             که شاید هم به جرم آن

            غریبی و جدایی هست ؟!

            مرا این گونه باور کن ......... 


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 5:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کسی مانند من تنها نماند

        به راه زندگانی وانماند

               خدا را در قفای کاروان ها

                     غریبی در بیابان جا نماند               


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 5:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق است روزگار

 

ديدی                                عشقی

نبود در تار و پودش           ديدی گفت عاشقه عاشق

  نبودش     

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و  گنجشك  كلاغای

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توی دنيای خاموشی  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشی  ،  شده كارش فراموشی  ،  ديگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستی  توی  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم كه تو می دونی،سرخاك

تو می ميرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گيرم

دل از

تو


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 4:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چرا بلبل هميشه نغمه خوان است...چرا بر برگ شبنم مي نشيند...

چرا آلاله هاي باغ سرخند...چرا بر روي گل غم مي نشيند...

چرا باران هميشه قطره قطره ست...چرا در خانه ها دريا نداريم...

چرا در باغچه يا توي گلدان...گلي يا برگي از رويا نداريم...

چرا پروانه ها معناي عشقند...چرا جغدان هميشه اشكبارند...

چرا مردم همانند كبوتر...درون خانه ها جغدي ندارند ...

چرا در هر كتابي آسمان ها...هميشه آبي و خوشرنگ هستند...

چرا هيچ آسماني رنگ غم نيست... چرا مردم خدا را مي پرستند...

چرا ما عاشق باد صباييم...چرا يك بار با طوفان نباشيم...

چرا در هر زمان در فكر دريا...چرا يكبار با باران نباشيم...

چرا گلزار ها شاداب و سبزند...چرا قلب بيابان لاله گون است...

چرا دستان بركه پاك و نيلي است...چرا چشم شقايق رنگ خونست...

چرا لبهاي مردم نيمه خشك است...چرا لبخند در آن جا ندارد...

چرا توي قفس هامان قناري ست...چرا هيچ آدمي درنا ندارد...

چرا بالا تر از احساس عشقست...چرا تصوير از آينه پيداست...

چرا نيلوفران پيك بهارند...چرا احساس در دل ها شكوفاست...

گر چه اين بيان آرزو بود...ولي آخر چرا زيبا نباشيم...

چرا يك بار چون بال پرستو...چرا يك بار چون دريا نباشيم!!!
 

...


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


..:: دل من برایت تنگ است ::..


 

 دل من يه روز به دريا زد و رفت

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!  غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد !  نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما زيباست ...گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! یاور همیشه مومن من ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

 


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 4:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه خبر


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آدمک همیشه تنهاست

 

آدمک آخر دنياست بخنــــد
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در نهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اغاز غروب برايم مرگ رويا بود...با غيبت تو ؛بغض را براي هميشه ميهمان وجودم کردم.
عمق نگاهم در ايينه به من مي گويد که رفتنت و نبودنت انگار برايم هزار سال گذشته است.
هميشه از ايينه متنفر بودم چرا که هيچ گاه بازتابش؛چهره ي خندان من و تو نبود.
هميشه با لبخندي مرموز به من مي گويد که تو در ايينه هم هميشه تنهايي.
هيچکس مثل تو نبود...هيچکس مثل تو رفيق دلتنگي و تشنگي روحم نبود.
غروب امروز از هر روز دلگير تر است؛انگار سقف اسمان عنقريب مي ريزد.
صداي باد اوازي دور را نشان مي دهد...اواز مي گويد :عمر بنفشه ها به سر رسيده.
پس چرا من هنوز زنده ام؟چرا روزهاي خالي را تکرار مي کنم؟
ياد نگاهت ؛امان دل بريدن از دنيا را از من گرفته...
من هميشه ترسيده ام...گاهي مي خواهم خود را به همين ايينه بسپارم...به همين خاک و غروبي که کسي مثل من نمي شناسدش.
يا خود را به خاموشي و خيالي بسپارم که روزهايم را هيچوقت پر نکرد...
من تشنه ي يک اتفاق ساده ام.
ساده تر از بوي بهار ...دلچسب تر از عطر سکوت...
اما چه سود که بدون تو حتي نمي توانم بميرم.

تقدیم به تو


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم . و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .

 آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟

 دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند . دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت .

دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته ....

 دنيايي که در آن دروغ عادت...   

بي وفايي قانون ...

 و دل شکستن سنت است ...!.

دنيايي که در آن عشق را بايد به بها خريد!!!!


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شکوه و تقوا و شگفتی و زيبايی شور انگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد.
 
 اگر نزديکش رويم از دستش داده ايم!
 
 لطافت زيبای گل در زير انگشت های تشريح می پژمرد!
 
آه که عقل اينها را نمی فهمد!!!!


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ابر زیبایم کجایی که این همه آسمانم و تو را نمی جویم!!!

آری می دانم .. برای این است که خود نمی خواهی.

ولی من منتظرت خواهم ماند!!!!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عزيزم رفتنت را هنوز باور ندارم

هنوز اين دل براي با تو بودن مي تپد

و هنوز هزاران حرف دارم اما ......

نه من و نه تو . هيچكام

ما بودنمان را باور نداريم ؟؟؟


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در سوم بهمن 1386 ساعت 6:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من گنهکارم

 

اگه عاشقي گناه من است
مي پذيرم كه بزرگترين گنهكارم
به زندگي با عشق راضي شده ام
و بيشتر از همه عاشق شده ام
اگه عشق ديوانگيست
برترين ديوانه منم
ديوانه اي كه به زنجير شده است
اي خدا از من راضي باش
كه معلم عشق من تو بودي
خسرو در عشق به من اقتدا كرد
و مجنون ديوانگي را با من آغاز كرد


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 8:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق سرگردان

 

 

از كدام قبيله مي آيي كه به چشمم آشنا مي آيي؟
به كدامين حكم  مرا اسير خويشتن ساخته اي
اگر مي تواني مغزم را آماج حملاتت قرار ده
تو خود مي داني كه من از قلب آسيب پذيرترم
اين قلب قبلا در اختيار خداياني ديگر بود
و اكنون تو همه ي قلبم را تسخير كرده اي
مي دانم مورد لعن خدايان قرار خواهي گرفت
توفاني در دلم ساخته اي كه برق مي زند و خون مي بارد
تو را مي بينم كه با خون من خون آلود شده اي
چهره ات از عشق سرخ شده
و من خون درونم جوشان است
تبم به نقطه ي جوش رسيده
نمي دانم آيا زنده مي مانم؟
بوسه هاي آتشين تو كار خودش را كرده
من تو را نگاه مي كنم و تنها تو را مي بينم
در اين هستي بجز تو كسي نيست
طبيبم كه تو بودي خود مريض شده اي و مي سوزي
نفرين خدايان كارساز شده
و جز مرگ آن ها را راضي نمي كنند
مي خواهم كنار بكشم كه زنده بماني
ولي آن ها نقشه را خواهند فهميد
مگر كسي كه در راه عشق پا پيش گذارد
مي تواند قدمي پس بكشد؟
آه كه اين جسم ديگر به روح نيازي ندارد
روح در پرواز است و جسم همچنان پابرجا
انگار كه نيرو و زندگي را از عشق مي گيرد

دست و پايش را شكستند
ولي همچنان پروازكنان به دنبال عشق است
اين عشق سرگردان را به حال خويش رها كنيد
شايد روزي خوابش ببرد و آرام گيرد


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 8:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مفهوم عشق


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


می میرم


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 7:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جاده عشقو هنوز آسفالتش نکردن


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جاده عشقو هنوز آسفالتش نکردن


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دنیا

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
آن قدر رنجی که دنیا بر دل ما می کند
بر دل هر کس کند او ترک دنیا می کند


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در چهارم آذر 1386 ساعت 6:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرگ

بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ اشفته ولی خفته در این خلوت خاموش او زاده غم بود زغم های جهان گشت فراموش

.


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یکم آذر 1386 ساعت 5:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting