از كدام قبيله مي آيي كه به چشمم آشنا مي آيي؟
به كدامين حكم مرا اسير خويشتن ساخته اي
اگر مي تواني مغزم را آماج حملاتت قرار ده
تو خود مي داني كه من از قلب آسيب پذيرترم
اين قلب قبلا در اختيار خداياني ديگر بود
و اكنون تو همه ي قلبم را تسخير كرده اي
مي دانم مورد لعن خدايان قرار خواهي گرفت
توفاني در دلم ساخته اي كه برق مي زند و خون مي بارد
تو را مي بينم كه با خون من خون آلود شده اي
چهره ات از عشق سرخ شده
و من خون درونم جوشان است
تبم به نقطه ي جوش رسيده
نمي دانم آيا زنده مي مانم؟
بوسه هاي آتشين تو كار خودش را كرده
من تو را نگاه مي كنم و تنها تو را مي بينم
در اين هستي بجز تو كسي نيست
طبيبم كه تو بودي خود مريض شده اي و مي سوزي
نفرين خدايان كارساز شده
و جز مرگ آن ها را راضي نمي كنند
مي خواهم كنار بكشم كه زنده بماني
ولي آن ها نقشه را خواهند فهميد
مگر كسي كه در راه عشق پا پيش گذارد
مي تواند قدمي پس بكشد؟
آه كه اين جسم ديگر به روح نيازي ندارد
روح در پرواز است و جسم همچنان پابرجا
انگار كه نيرو و زندگي را از عشق مي گيرد
دست و پايش را شكستند
ولي همچنان پروازكنان به دنبال عشق است
اين عشق سرگردان را به حال خويش رها كنيد
شايد روزي خوابش ببرد و آرام گيرد
نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در بیست و هفتم دی 1386 ساعت 8:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بگذر از خاک بیابان شدنم بگذر از من ، من ِ فرسوده چو خاک که جز اندوه ، رهی در دل این سینه به جایی نبری تو هم ای عشق ، دگر بی ثمری روزگار از من ِ دل سوخته تندیسی ساخت که بمیرم بی تو ، که بسوزم بی عشق دیر شد آمدنت ، رفتم و خاک شدم بی جهت از دل این آیینه ها پاک شدم دگر امید به روییدن من نیست رمقی هیچ دگر در تن من نیست . . .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوند های وبلاگ
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY