اغاز غروب برايم مرگ رويا بود...با غيبت تو ؛بغض را براي هميشه ميهمان وجودم کردم.
عمق نگاهم در ايينه به من مي گويد که رفتنت و نبودنت انگار برايم هزار سال گذشته است.
هميشه از ايينه متنفر بودم چرا که هيچ گاه بازتابش؛چهره ي خندان من و تو نبود.
هميشه با لبخندي مرموز به من مي گويد که تو در ايينه هم هميشه تنهايي.
هيچکس مثل تو نبود...هيچکس مثل تو رفيق دلتنگي و تشنگي روحم نبود.
غروب امروز از هر روز دلگير تر است؛انگار سقف اسمان عنقريب مي ريزد.
صداي باد اوازي دور را نشان مي دهد...اواز مي گويد :عمر بنفشه ها به سر رسيده.
پس چرا من هنوز زنده ام؟چرا روزهاي خالي را تکرار مي کنم؟
ياد نگاهت ؛امان دل بريدن از دنيا را از من گرفته...
من هميشه ترسيده ام...گاهي مي خواهم خود را به همين ايينه بسپارم...به همين خاک و غروبي که کسي مثل من نمي شناسدش.
يا خود را به خاموشي و خيالي بسپارم که روزهايم را هيچوقت پر نکرد...
من تشنه ي يک اتفاق ساده ام.
ساده تر از بوي بهار ...دلچسب تر از عطر سکوت...
اما چه سود که بدون تو حتي نمي توانم بميرم.

تقدیم به تو


 

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در یازدهم بهمن 1386 ساعت 8:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت