چرا بلبل هميشه نغمه خوان است...چرا بر برگ شبنم مي نشيند...
چرا آلاله هاي باغ سرخند...چرا بر روي گل غم مي نشيند...
چرا باران هميشه قطره قطره ست...چرا در خانه ها دريا نداريم...
چرا در باغچه يا توي گلدان...گلي يا برگي از رويا نداريم...
چرا پروانه ها معناي عشقند...چرا جغدان هميشه اشكبارند...
چرا مردم همانند كبوتر...درون خانه ها جغدي ندارند ...
چرا در هر كتابي آسمان ها...هميشه آبي و خوشرنگ هستند...
چرا هيچ آسماني رنگ غم نيست... چرا مردم خدا را مي پرستند...
چرا ما عاشق باد صباييم...چرا يك بار با طوفان نباشيم...
چرا در هر زمان در فكر دريا...چرا يكبار با باران نباشيم...
چرا گلزار ها شاداب و سبزند...چرا قلب بيابان لاله گون است...
چرا دستان بركه پاك و نيلي است...چرا چشم شقايق رنگ خونست...
چرا لبهاي مردم نيمه خشك است...چرا لبخند در آن جا ندارد...
چرا توي قفس هامان قناري ست...چرا هيچ آدمي درنا ندارد...
چرا بالا تر از احساس عشقست...چرا تصوير از آينه پيداست...
چرا نيلوفران پيك بهارند...چرا احساس در دل ها شكوفاست...
گر چه اين بيان آرزو بود...ولي آخر چرا زيبا نباشيم...
چرا يك بار چون بال پرستو...چرا يك بار چون دريا نباشيم!!!

نوشته شده توسط هادی اسماعل زاده در هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بگذر از خاک بیابان شدنم بگذر از من ، من ِ فرسوده چو خاک که جز اندوه ، رهی در دل این سینه به جایی نبری تو هم ای عشق ، دگر بی ثمری روزگار از من ِ دل سوخته تندیسی ساخت که بمیرم بی تو ، که بسوزم بی عشق دیر شد آمدنت ، رفتم و خاک شدم بی جهت از دل این آیینه ها پاک شدم دگر امید به روییدن من نیست رمقی هیچ دگر در تن من نیست . . .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوند های وبلاگ
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY